بخش اول: فلسفه‌ی خدمت و کرامت انسانی
اگر از من بپرسید که نقش من در این موسسه چیست، شاید ساده‌ترین پاسخ این باشد: مسئول انبار خواروبار و توزیع اقلام معیشتی. اما حقیقت امر، فراتر از این تعریف ساده‌ی شغلی است.

من در میان قفسه‌هایی کار می‌کنم که هر کدام حامل تکه‌ای از زیستن انسان‌هاست. برنج، روغن، حبوبات، خشکبار و گوشت؛ این‌ها در ظاهر کالا هستند، اما در واقع امیدهایی بسته‌بندی شده‌اند. این‌ها سکوت‌هایی هستند که به نان تبدیل می‌شوند و نگرانی‌هایی که در قالب یک بسته برای مدتی آرام می‌گیرند.

هنگامی که بسته‌ها را آماده می‌کنم، دستم تنها وزن فیزیکی اقلام را نمی‌سنجد؛ دلم مسیر این بسته‌ها را دنبال می‌کند و می‌پرسد: این اقلام به کدام خانه می‌رسند؟ بر سر کدام سفره قرار می‌گیرند؟ و لبخند کدام کودک با باز شدن این بسته، دوباره جان خواهد گرفت؟

من چهره‌ها را می‌شناسم؛ چشم‌هایی که پیش از زبان سخن می‌گویند و دست‌هایی که کمک را می‌گیرند، اما عزت و کرامتشان را رها نمی‌کنند. بعضی‌ها تشکر می‌کنند و زود می‌روند؛ نه از بی‌مهری، بلکه از شرم نجیبانه‌ای که فقر بی‌صدا بر دوش انسان‌ها می‌گذارد.

کار در خیریه، نه فقط نگاه، بلکه وزن واژه‌ها، قضاوت‌ها و نسبت انسان با نعمت‌ها را تصحیح می‌کند. اینجا آموختم که کمک کردن تنها رساندن کالا نیست؛ بلکه هنر حفظ کرامت انسانی است. اینجا فهمیدم احترام، گاه از هر بسته‌ای سنگین‌تر و از هر کمک مالی ماندگارتر است. در این انبار، من تنها توزیع کننده خواروبار نیستم؛ من شاهد جاری شدن مهربانی در ساده‌ترین شکل ممکن هستم.

هر بار که در انبار بسته می‌شود، با خود می‌گویم: شاید این بسته‌ها بار زندگی چند خانواده را سبک کرده باشند، اما بی‌تردید این مسیر، زندگی مرا عمیق‌تر، انسانی‌تر و مسئولانه‌تر ساخته است.

من محمد حفیظی هستم؛ کسی که در این موسسه خیریه آموخت: گاهی کافی است در جای درست بایستی تا معنای واقعی انسان بودن، خود را به تو نشان دهد.

بخش دوم: خاطره‌ی کودک و مسئولیت
و اما خاطره :
“گرچه اغلبِ روزگار من به سر و کار داشتن با هیبتِ قامت‌های بلند و دغدغه‌های آدم‌های بزرگ می‌گذرد، اما روایتی که از انبار موسسه خیریه محبان‌الرضا (ع) در دل دارم، حکایتی دیگر است. در آنجا بود که دریافتم، گاه کوتاه‌ترین قدها، بلندترین و ژرف‌ترین حرف‌های حیات را بر زبان جاری می‌کنند؛ کلامی که وسعتش از هر ابهتی فراتر می‌رود.”

یک روز، کودکی کنار در انبار ایستاده بود؛ نه جلو می‌آمد و نه می‌رفت. کفش‌هایش بزرگ‌تر از پاهایش بودند و نگاهش، عمیق‌تر از سنش. وقتی صدایش کردم، با احتیاط جلو آمد و به بسته‌ی آماده شده خیره شد. پرسید: «این‌ها مال ماست؟» گفتم: «بله.» سرش را تکان داد، اما شاد نشد. دوباره پرسید: «همه‌اش؟» گفتم: «بله، همه‌اش.»

چند ثانیه سکوت کرد، سپس بسیار آرام گفت: «پس می‌شود یکی از این‌ها مال همسایه‌مان باشد؟ مادرش مریض است و بچه‌اش از من کوچک‌تر است.»

آنجا بود که زمان ایستاد؛ نه به خاطر بزرگی درخواست، بلکه به خاطر کوچکی سن درخواست‌کننده. خم شدم و هم‌قد او شدم. پرسیدم: «تو مطمئنی؟» لبخند زد؛ از آن لبخندهایی که نه نمایشی‌اند و نه قهرمانانه، فقط واقعی‌اند. گفت: «مامان می‌گوید وقتی چیزی داری، تنها نیستی.»

هنگامی که بسته را گرفت، دست‌هایش می‌لرزید؛ نه از سنگینی بسته، بلکه از مسئولیتی که ناگهان به قدش اضافه شده بود.

وقتی رفت، انبار همان انبار بود، اما من یک درس تازه آموختم: بعضی آدم‌ها قبل از آنکه بزرگ شوند، انسان می‌شوند. این یکی از عمیق‌ترین خاطراتی است که هر بار کودکی وارد انبار می‌شود، در من دوباره زنده می‌شود.


بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *